نوشتهها
Sunday, February 20, 2005
ابراهيم کودکيست متولد شده در بستر مرگ.او تفسير ديگری از واژه « مادر» دارد، در نظر او مادر آن زني است که هر روز او را در پارک مي شوید تا سرما به مغز استتخوانش بنشيند و بعد او را بر روی پل مي نشاند تا من و تو لرزش او را ببینيیم و نيم نگاهی به ترحم به سوی او افکنیم و شايد سکه ای ...
ابراهيم را دگر نه دستيست و نه پای ، فقط پيکری فسرده و سرد که مرگ را آرزو مي کند ، مرگ را ... من و تو شيعه حسينيم ، ابراهیم ها زير ظلم ...
« کل يومٍ عاشورا و کل عرضٍ کربلا »
فرشيد کودکی بود خندان که می دويد شاد ... و نمی دانم بلای سرد یرطان از کجا به پيکرش نشست و او وپدر و مادرش را از کرمانشاه راهی تهران کرد. سرطان خنده را از لبان فرشيد گرفت و رمق را از پاهايش، هزينه درمان يعنی تمام دارايی خانواده و چيزی بيش از آن! ششهای فرشيد در چنگال مرگ توان فرو بردن هوا را نداشت و آمپول مورد نيازش را بايد با مبلغ گزافی تهيه می کرد...
و چه کسی است که بهای زنده ماندن فرشيد را بپردازد؟
روزی سرد فرشيد در تخت بيمارستان غريبانه جان سپرد. و پدر و مادرش اين بار در حاليکه تمام هستيشان را از دست داده بودند به شهر خود برگشتند.
شايد مرگ حق باشد ، شايد مرگ سرنوشت ناگریز فرشيد بود اما فرشيد در گذشت بی آنکه غذايی که دوست دارد بخورد، اسباب بازی که دوست دارد در دست بگيرد و حتی لبخندی مهربان از اطرافيان هديه بگيرد.
او در سالن تاريک و بد بوی بيمارستان در کنار چندین کودک سرطانی ديگر به انتظار مرگ نشست و مرد و با مرگش سرنوشت کودکان هم اتاقيش را به آنها نشان داد. من و تو شيعه حسينيم ، فرشيد ها زير ظلم...
« کل يومٍ عاشورا و کل عرضٍ کربلا »
احسان ، سجاد ، فرانک ...
نسخه قابل پرینت از اطلاعیه وبرنامه کلی همایش (جدید)
...
at
12:55 AM
............................
منوی وبلاگ
بايگانی
December 2004
February 2005
April 2005
مرتبط با جمعیت امام علی
لوگوی وبلاگ
بهترين حالت براي مشاهده ي اين وبلاگ : وضوح 768 * 1024